قصه باب نترس
پخش قصه
باب پسری بود که کارهای خطرناکی انجام می داد. به همین دلیل دیگران همیشه به او تذکر می دادند ولی باب به حرف ها و نصایح آنها گو...
جوجه اردک زشت
جوجه اردک زشت
روزی روزگاری در برکه ای آرام که اطراف آن را نی های بلند و گل های رنگارنگ احاطه کرده بود، اردکی مادر مشتاقانه منتظر بیر...
قصه مرد شیرینی زنجبیلی
مرد شیرینی زنجبیلی
روزی روزگاری، در یک کلبه کوچک دنج، پیرزنی مهربان به نام مادربزرگ لیلی تصمیم گرفت کمی شیرینی زنجبیلی بپزد. او آرد،...
قصه حدس بزن چقدر دوستت دارم
در یک چمنزار سرسبز احاطه شده توسط علف های متحرک و گل های وحشی ظریف، دو خرگوش پشمالو به نام های ناتبراون و ناتبراون کوچولو پیوند خاصی دا...
مرغ قرمز کوچولو
مرغ قرمز کوچولو
روزی روزگاری در یک چمنزار آفتابی که بین تپههای غلتان قرار داشت، یک مرغ قرمز کوچولو شاد و مصمم زندگی میکرد. او یک ک...
لاک پشت و خرگوش
در یک چمنزار آفتابی که بین تپهها و گلهای وحشی رنگارنگ قرار دارد، گروهی از دوستان حیوانات هر روز برای بازی و گفتگو جمع میشوند. در میا...
روباه و گربه
روزی روزگاری در جنگلی سرسبز و پر از درختان سر به فلک کشیده و پرندگان غواصی، روباهی باهوش به نام فلیکس و گربه ای زیبا به نام کلارا زندگی...
قصه افسانه موش و فیل
پخش قصه
روزی موش کوچک و مغروری در گوشه ای از جنگل زندگی می کرد. او هیچ اهمیتی به خطرهای اطرافش نمی داد. موش مغرور گاه گاهی پایش را ب...
قصه بز نصرالدین
پخش قصه
نصرالدین مردی پولدار و در عین حال مهربان بود، اما تنها عیب نصرالدین علاقه بیش از حدش به بزهایش بود. تا جایی که هر کجا می رفت...
قصه اشک تمساح
پخش قصه
در یک آبگیر کوچک دسته ای ماهی و یک تمساحِ مادر با فرزندش زندگی می کرد. ماهی ها مراقب بودند که شکار تمساح نشوند. روزی یکی از ...