هدیه ی پریناز کوچولو
پخش قصه
یک روز عصر مادر پریناز کوچولو چادرش را سر کرد، کیف دستیاش را برداشت و بعد هم به پریناز کوچولو گفت: من دارم میرم خرید...
زمزمه های شب بخیر ماه
در یک اتاق کوچک دنج غرق در درخشش ملایم مهتاب، خرگوش کوچکی به نام میا روی تختش دراز کشیده بود. اتاق میا با انواع گنجینه ها تزئین شده بود...
شاهزاده قورباغه
روزی روزگاری در یک پادشاهی سرسبز و جادویی، شاهزاده خانمی به نام لیلی زندگی می کرد. او دوست داشت روزهایش را به کاوش در باغ های قلعه و با...
گرگ و هفت بز غاله
گرگ و هفت بره کوچولو
روزی روزگاری در یک کلبه کوچک دنج که در لبه یک جنگل انبوه قرار داشت، هفت بز شایان ستایش با مادرشان زندگی می کردن...
قطره آب
در دهکده ای کوچک که بین تپه های غلتان و جویبارهای پرپیچ و خم قرار گرفته بود، دختر کوچک کنجکاویی به نام مایا زندگی می کرد. در یک روز گرم...
قصه ماشین پلیس
داستان ماشین پلیس
بوقبوق یک ماشین پلیس بود. خیلی دوست داشت بچّههای گمشده را پیدا کند. رفت توی خیابان. رسید به یک پسرقد بلند. پسر ...
قصه انگشتر آرزوها
پخش قصه
روزگاری پسری مهربان اما بسیار تنبلی بود که حوصله کار کردن نداشت. روزی پسر به اصرار مادرش برای کار کردن به مزرعه کلم رفت و در...
آقای پلیس
قصه صوتی آقای پلیس
پخش قصه
یاسمین و نازنین حس خیلی خوبی دارند. اونا فکر میکنند آدمهای خیلی مهمی هستند. ...
پلیس مهربون
قصه صوتی پلیس مهربون
پخش قصه
هدیه با مادرش برای خرید بیرون رفته بود.هدیه کنار فروشگاه ایستاد تا مادرش برگ...
قصه آنا خانم
پخش قصه
آنا دختر کوچکی بود که دوست داشت هر چه زودتر بزرگ شود. به همین دلیل او همیشه سعی می کرد به چیزهایی علاقه نشان دهد که بزرگ تر ...