قصه بی بیِ تمیز
پخش قصه
در یک خانه زیبای کوچک پیرزنی تنها زندگی می کرد، البته پیرزن تنهای تنها نبود؛ چند حیوان کوچک هم در خانه او زندگی می کرد...
قصه خارپشت کوچولوی بی حوصله
پخش قصه
کنار جنگلی بزرگ کلبه کوچکی بود که بچه خارپشتی با پدر و مادرش زندگی می کرد. یک روز صبح خرگوش کوچولو به خانه خارپشت رفت ...
قصه آینده نگری مامان موشه
پخش قصه
روزهای آخر تابستان بود و گرما کم کم داشت تمام می شد. مامان موشه با سختی بسیار تعداد زیادی چوب برای فصل سرما فراهم کرده...
قصه لولو خان
پخش قصه
روزی بود و روزگاری بود
بابایی بود که خسته بود
زیر درخت نشسته بود
چی کار می کرد؟
سیب می خورد
سیب که می خورد خوابش ب...
قصه هیزم شکن فقیر
پخش قصه
سال ها پیش هیزم شکن فقیری همراه همسر و دو پسرش در جنگلی زندگی می کرد. هیزم شکن فقیر از مال دنیا فقط یک تبر و دو قاطر د...
قصه خاله سوسکه
پخش قصه
روزی روزگاری خاله سوسکه ای بود که هر روز خانه اش را آب و جارو می کرد. یک روز سکه ای پیدا کرد و برای خرید یک سِری وسیله...
قصه قوی سیاه
پخش قصه
دریاچه زیبایی بود که در آن تعداد زیادی قوی سفید زندگی می کردند، ولی در بین آنها قوی سیاهی وجود داشت که بسیار تنها بود....
قصه دو یار مهربان
پخش قصه
یکی بود یکی نبود
مرغی بود خروسی بود
مرغی مِثلِ دسته گُل
ناز و زیبا و تپل
خروسی کاکل زری
تاجِ سرخی به سرش
صاحب بال و پ...
قصه گاو حسن چه جوره؟
پخش قصه
اتل متل توتوله
قصه مردی که بود
داش حسن کوتوله
حسن نگو گُل بگو
حسن جَوون خوبیه
میون مردان دِه
بهتر از اون کسی نیست
صبح...
شش قو
روزی روزگاری، در سرزمینی که با جنگلهای انبوه و دریاچههای درخشان احاطه شده بود، یک ملکه مهربان و دوستداشتنی زندگی میکرد. او شش پسر د...