لینا بند انگشتی Thumbelina
لینا بند انگشتی
روزی روزگاری، در جهانی پر از شگفتی و افسون، دختری کوچک و ظریف به نام تامبلینا زندگی میکرد. او به قدر...
ملکه زنبور عسل
در سرزمینی دوردست، جایی که همیشه خورشید میدرخشید و گلها به رنگهای گوناگون در هر گوشه میشکفتند، دختری مهربان به نام لیلی زندگی میکر...
باد در درختان بید
روزی روزگاری، در یک سوراخ دنج که زیر خاک نرم قرار داشت، یک موش کور کوچک و کنجکاو به نام موش کور زندگی میکرد. موش کور بیش از هر چیز عاش...
پری ها و کفاش
در یک روستای کوچک که در لبهی جنگلی سرسبز قرار داشت، کفاشی مهربان به نام آقای ویلیامز زندگی میکرد. او مغازهای کوچک و دنج داشت که پر ا...
قصه شاهزاده خانم و سه برادر
پخش قصه
در یک کشور بزرگ، سه برادر بودند که می خواستند به خواستگاری دختر پادشاه بروند تا بلکه بتوانند با او ازدواج کنند. برادر ...
قصه سه موش
پخش قصه
در گوشه ای از یک سرزمین بزرگ، سه موش قهوه ای رنگ که با هم برادر بودند، در خانه بسیار کوچکی زندگی می کردند. آنها تکه زم...
قصه بیلی و شکست هیولا
پخش قصه
بیلی به همراه پیرمرد کوچک سوار بر قو، با نقشه ای که برای از بین بردن هیولا کشیده بودند، پرواز می کردند که در این هنگام...
قصه گُل بانو
پخش قصه
در روستایی پیرزن خوش قلب، مهربان و سرحالی به نام «گُل بانو» به تنهایی زندگی می کرد. او همیشه در حال کار کردن بود؛ تا ا...
قصه حسنک شکمو
پخش قصه
در دهی زیبا در جنوب ایران، پسری شاد و پر جنب و جوش به نام «حسنک» زندگی می کرد. حسنک خیلی بازیگوش و شکمو بود، اما مادری...
قصه بچه آهو
پخش قصه
بوی علف و سبزه تمام کوهستان را فرا گرفته بود. بچه آهوهای زیادی در حال بازی کردن بودند. در بین آنها بچه آهویی بود که جر...